نیازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم
من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم
به زیر ضربه های غم نیفتدد خم بر ابرویم
مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن
من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن
من آن خورشیده زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم
به جز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن
من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آن زمان که خورشید قلب من برای همیشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهایم جاری بود برای همیشه خشکید
آن زمان که لبهایم برای همیشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در میان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از میان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مردهام
و شب هنگام برای یک بار و آخرین بار من را در خوابت ببین
ببین که چگونه تمام استخوانهایم و تمام افکارم در گمنامی و تنهایی پوسیدند
و من از میان رفتم
و آن لحظه من تنها یک چیز دارم
و آن خداوند یکتاست که بیشتر از همیشه به او نزدیک شده
اما آنگاه مطمئن باش
که برای اولین بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زیرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس میکنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه میگیرد
کوچهایی که میان من و تو بود از فردا نگفت
از رویای زیبای دنیا نگفت
از سبزی دستهای پر محبتت هیچ نگفت
کوچهای ساکت بود، بیخروش، بیعشق بود
نمیدانم چرا؟
کوچهای که میان من و تو بود زیبا نبود..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~پ
هرگز نگو كه دوست داری اگر حقیقتا بدان اهمیت نمیدهی.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعاً وجود ندارد.... هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شكستن قلبش را داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی میدانی كه جدا میشوی... هرگز به چشمانی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری.... هرگز سلامی نده وقتی میدانی كه خداحافظی در پیش است.... به كسی نگو كه تنها اوست وقتی در فكرت به دیگری فكر میكنی.... قلبی را قفل نكن وقتی كلیدش را نداری...
به نام خدایی که سرچشمه ی همه ی زیبایی ها و خوبی هاست...
بعد از ۴ سال عنوان وبلاگمو تغییر دادم... " با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق" تبدیل شد به " با عشق زمان فراموش می شود"...
حالا می فهمم که اونایی که با زمان هم عشقشون فراموش میشه عشقی بینشون نبوده... نمی دونم اما چند وقته که به این نتیجه رسیدم که قسمت دوم این عنوان کاملا بی معنیه و به خاطر همین هم امروز پاکش کردم...
من عاشق عشقم.... من عاشق کسی ام که عاشقمه....
درسته که آدمای خوب خیلی کم شدن اما خدا رو شکر نسلشون منقرض نشده....
امیدوام هیچ وقت خوبی تو دنیا ریشه کن نشه....
شاید اگر بعضیا اینا رو بخونن بگن : اووووه.... حالا فکر کرده خودش چقدر آدم خوبیه...
باید بگم که من هیچ وقت ادعایی نداشتم یعنی همیشه دوست داشتم که با عمل یه سری چیزا رو نشون بدم مخصوصا چیزایی مثل خوب بودن و مهربونی رو. و جالب اینجاست که در اکثر اوقات در برابر خوبی هام بدی دیدم مگر در برابر خانوادم/ عشقم و ۳ تا از دوستام...
با وفای من اینو بدون که عاشقتم....![]()
![]()
چقدر دوست داشتم که پست این ماهمو دقیقا روز تولدم بنویسم اما خب نشد چون امسال تولدم زیادی پربار بود یعنی سرم زیادی شلوغ بود
می تونم بگم امسال تولدم واقعا عالی بود- عالی تر از یال های قبل.
خیلی خوش گذشت...
جدیدا فکر مرگ زیاد تو ذهنم میاد روز تولدم سر میز ناهار به پیمان گفتم: ۲۰ سال از عمرم رفت.... اونم گفت: سعی کن که عمرتو هدر ندی و ازش خوب استفاده کنی...
اما وقتی فکر می کنم می بینم که واقعا اوقات هدر رفته زیاد دارم.... عمره که میه و هیچ وقت هم بر نمی گرده.... مرگ چیز دور از ذهنی نیست... این چند روز خیلی خودمو به مرگ نزدیک می بینم... یعنی یه موقه هایی حس می کنم باید یادش کنم تا حواسم به کارام باشه....
۱ سال پیش توی تابستون هیچ وقت یادم نمیره که چه اتفاقی افتاد و از خدا می خوام که دیگه هیچ وقت تکرار نشه.... اما داشتم فکر می کردم که من اصلا آدم عبرت پذیری نیستم.... یعنی شاید این فقط عیب من نباشه ولی در کل چیز بدیه....
چند وقته احساس می کنم که زندگی اتفاقات خیلی بدی داره .... یعنی وقتی دور و برم رو نگاه می کنم می بینم خیلی اتفاقات بد برای خیلیا افتاده اما هنوز اونها سرپا هستن و در واقع با اتفاقای بدی مثل مرگ عزیزانشون هم کنار اومدن...
امروز یا به قولی دیروز صبح فیلم یادبود مرحوم خسرو شکیبایی رو دیدم لبته یه قسمتهاییشو پخش کرد و بعد هم مجری گفت که اکل فیلم روز یکشنبه ۲۸ تیر در سینما تابستانی پارک ملت در مراسم یادبود خشرو شکیبایی پخش میشه.
نمی دونم بگم خوش به حل کسی که هیچی نمی فهمه... نمی دونم... مامانم یادمه ۱ بار گفتند خوش ه حال دیوونه ها نه که هیچیو نمی فهمن به خاطر همین هیچ وقت پیر نمیشن....
اما مطمئنم که هیچ کس آرزو نداره که لفظ دیوونه رو براش به کار ببرن....
بیخیال... بالاخره زندگی همینیه که هست.... می خوای بخواه نمی خوایم تا موقعی که خدا می خواد باید بخوای چون خودش صلاح کار من و تو رو بهتر از خودمون می دونه و بیشتر تز خودمون هوامونو داره.... پس : تا شقایق هست زندگی باید کرد....
خدایا دوست دارم به خاطر همه ی نعمتهایی که بهم دادی و از همه مهم تر به خاطر خودت... به خاطر خداییت...
به خاطر خانواده ی خوبی که بهم دادی... به خاطر پدر و مادری که حاضم جونمو براشون بدم و عاشقشونم... به خاطر خواهر و برادری که هوامو دارن.... به خاطر شوهرخواهری که برام مثل برادر میمونه و واقعا با جون و دل کمک می کنه.... به خاطر نیایش که اینقدر خوشگل و مهربونو شیرین زبونه... البته خب گاهی هم شیطون... .و ووووووو به خاطر کسی که عاشقشم.... به خاطر کسی که یکی از نعمتهای زندگیم شده... به خاطر عسل خودم که ازت می خوام سالیان سال بهش عمر بدی تا زنده باشه و کارای خوب خوب بکنه.....
الهی شکرت
هنر عشق ورزیدن...
شاید بعضیا فکر کنن که عشق ورزیدن هنر نیست اما به نظر من هست...
کسی که این هنرو بلده آنچنان طرف مقابلشو شیفته ی خودش می کنه که بیا و ببین....
تو این هنرو بلدی و کاری کردی که من واقعا شیفتت بشم...
هیچ وقت همچنین احساسی نداشتم.... احساس دوست داشتن و احساس عاشق بودن...
روز به روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم....
یکی عین تو اینقدر خوب و یکی ....
از موقعی که اومدم سمنان یعنی از ۲ سال پیش چیزای زیادی یاد گرفتم! با آدمای مختلفی برخورد داشتم. آدمای باشعور! آدمای بی شعور! آدمایی که پاشونو از گلیمشون درازتر می کنن و حد و خحدود خودشونو فراموش می کنن! آدمایی با طرز فکرا و عقاید مختلف! آدمای آب زیر کاه و موزی! آدمای بی شخصیت.! آدمای با خانواده و تحصیل کرده! مگسان گرد شیرینی که فقط و فقط موقعی با آدم خوبن که کار داشته باشن وگرنه اصلا کاری باهات ندارن که خداروشکر تعدادشون کم هم نیست! آدمای حسود....
وای وای وای.... اینو دیگه نگو.... می گن تومون خودمونو کشته بیرونمو مردمو... این واقعا حکایت کار منه.... یه مدت به خودم می گفتم خدایا چرا اینجورین؟ چرا اینطوری رفتار می کنن؟ چرا در برابر ااین همه اهمیت و ارزشی که براشو قائلم اینطوری رفتار می کنن؟ چرا اینقدر قدر نشناسن؟ اوایل احساس می کردم مشکل از منه اما بعد فهمیدم که نه ! این جور آدما خود درگیری دارن...
خلاصه توی این ۲ سال با اتفاقای جورواجور دست و پنجه نرم کردم! تا به اینجا رسیدم ... ۱ هفته ی دیگه امتحانای پایان ترم ۴ام شروع میشن و ۲ سال از این دوره ی کذایی سپری میشه... نمی دونم چقدش مونده اما قطعا بیشتر از ۲ ساله...
در بین این همه اتفاق که خب همشون هم خوب نبودن! اتفاقای خوبم برام افتاد... یکیش آشنا شدن با بعضی از دوستای واقعی و خوب و گل که واقعا مهربونن و هوامو دارن و اما بهترین اتفاق توی این مدت که نه توی زندگیم تو بودی و هستی و خواهی بود...
عسلم می خوام اینو بدونی که واقعا عاشقتم....
حالا که فکر می کنم می بینم اگه نباشی چیکار باید بکنم؟
تو این ۱ هفته اتفاقای بد زیاد برام پیش اومد.... به قول وجیهه انگار قمر در عقرب شده بود....
من همه ی سختیها رو حاضرم تحمل کنم اما سختی و ناراحتی تو رو نمی تونم....
چیکار کنم دست خودم نیست... وقتی میرم سمنان می بینم قطره های اشکو که توی چشات حلقه می زنن... جسمم داره میره اما روحمو وجودمو پیش تو میذارم....
دلم نمی خواد به جدایی فکر کنم... دلم نمی خواد به یه سری اتفاقا و حرفا فکر کنم...
ولی وقتی با خودم فکر می کنم به خودم می گم آخه چرا این همه بدبیاری برای من؟
اون از سر کلاس الکترونیک اون از اطرافیانم اون از اتفاقایی که برام میفته. مثل پاره شدن مانتوم تو دانشگاه....
گاهی به خودم می گم تو زیادی حساسی خب این اتفاق ها برای همه میفته.... اما گاهی به خودم می گم دیدی.... ببین این اتفاق برای دیگران نیفتاد اما برای تو افتاد....
یادمه قبلنا که سنم کمتر بود بیشتر با خدای خودم دوست بودم.... شاید دلیلش دور شدن از اونه... دوست دارم دوباره بهش نزدیک بشم... هنوز لحظه شماریامو برای نماز خوندن فراموش نمی کنم.... ۸ سالم بود که مرجان و مامان یادم دادن چه جوری نماز بخونم.... اون روز جانمازو توی پذیرایی پهن کردم چون دوست داشتم همه ببینن که من تنهایی و بدون کمک کسی دارم نماز می خونم.... چادرمو از سرم در نمیاوردم که تا اذان میدن فورا شوع کنم به نماز خوندن....
این من بودم.... هرروزی که می خواستم برم مدرسه صبح زود دعا می خوندم و یادمه همون دعاهام و همون حلقه ی وصلم باعث موفقیتم می شد.... حالا فقط دیگه مامانم مثل همیشه مدام برام دعا می کنه.... و البته عشقم که همیشه ا زخدا برام بهترینا رو می خواد و بهم دلگرمی میده...
هی می خوام بگم مشغلم زیاد شده اما می بینم حرف مفتیه...
الان که نیایشو می بینم یاد اون موقه های خودم میفتم.... وقتی مقنعه و چادر نماز مامانمو به زور سرش می کنه و میشینه نماز می خونه.... کیف می کنم... به خودم می گم این نماز اون هزار برابر بیشتر از نماز کسی که به زور یا از روی ریا اونو می خونه ارزش داره... بچه ی ۴ ساله بلد نیست نماز بخونه اما با همون نیت و قلب پاکی که داره هزاران رکعت نماز خونده...
خدایا دلمو بشور و از هر چی سیاهیه پاک کن.... مغزمو از هرچی بهانه ی بیخود پاک کن.... و جسممو از هرچی تنبلیه دور بدار.... آمین یا رب العالمین
خدایا آن ده که آن به....
خدایا عشقمو ازم دور نکن.... می دونم می دونی که اون چقدر داره زجر می کشه و من از زجر کشیدنش داغون میشم....
خدایا کمکمون کن....
الهی آمین...![]()

