تبليغاتX
پرواز عاشقانه
پرواز عاشقانه
~ با عشق زمان فراموش می شود ~

به نام خدا

امشب چقدر دلم گرفته... دوست ندارم برم سمنان... دل کندن از مامان و بابا٫ از نیایش٫ و کلا از خونه و خونوادم برام سخته... جدا شدن از کسی که عاشقشم و اصلا نمی تونم با این دلبستگی پاشم برم سمنان.

آنفولانزای نوع آ٫ گرونی٫ بحران اقتصادی٫ تموم شدن آب و گاز و نفت و ...

اینا همه چیزایین که زندگی آدما رو توی این دوره از زمان تهدید می کنن...

البته اینا همش نیستن... میگن ۹۹٪ کسایی که آنفولانزای نوع آ می گیرن خوب میشن...

پس اینایی که مردن یا میمیرن چی؟

از مرگ می ترسم... اما این شتریه که در خونه ی همه ی آدما می خوابه...

جنگای الان دیگه شدن جنگای میکروبی... به راحتی یک بیماری خطرناکو بین ملل و جوامع مختلف میندازن و کلیشونو نابود میکنن به جای این که این همه خودشونو به زحمت بندازنو دنبال اسلحه و بمب و این چیزا بچرخن...

هر روز اخبار رو که می شنوی همش جنگ و کشت و کشتار و بیماری و این چیزاس...

آخه این چه دنیاییه؟ داریم به کجا میرسیم؟

به مدد بعضیا هم که حقوق کارمندا داره با افزایش روز افزون تورم با سرعت نجومی کاهش پیدا می کنه... حالا کیه که اعتراض کنه؟ اگرم بکنه که...

چی بگم والا... معلوم نیست سرنوشتمون چی میشه...

دلم از این همه بدی و گند و کثافت گرفته... حالم از همه ی این چیزا به هم میخوره...

کاش اینا همش یه خواب بود.... کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتادن...

آخرش به این میرسم که زندگی واقعا چیه؟

امشب از اتاقم فیلم گرفتم... دلم نمی خواد از اینجا برم... هیچ وقت... تحت هیچ شرایطی...

من این خونه و آدماشو دوست دارم... عاشقشونم...

من عشقمو دوست دارم... یک لحظه نمی تونم به نبودنش حتی فکر کنم...

من زندگی سالمو دوست دارم... من زیبایی رو دوست دارم...

من خدا رو دوست دارم....

خدایا خودت به دادمون برس....

آمین...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط مهسا

نیازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم

به زیر ضربه های غم نیفتدد خم بر ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

من آن خورشیده زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم

به جز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آن زمان که خورشید قلب من برای همیشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهایم جاری بود برای همیشه خشکید
آن زمان که لبهایم برای همیشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در میان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از میان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده‌ام
و شب هنگام برای یک بار و آخرین بار من را در خوابت ببین
ببین که چگونه تمام استخوانهایم و تمام افکارم در گمنامی و تنهایی پوسیدند
و من از میان رفتم
و آن لحظه من تنها یک چیز دارم
و آن خداوند یکتاست که بیشتر از همیشه به او نزدیک شده
اما آنگاه مطمئن باش
که برای اولین بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زیرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می‌کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه می‌گیرد
کوچه‌ایی که میان من و تو بود از فردا نگفت
از رویای زیبای دنیا نگفت
از سبزی دست‌های پر محبتت هیچ نگفت
کوچه‌ای ساکت بود، بی‌خروش، بی‌عشق بود
نمی‌دانم چرا؟
کوچه‌ای که میان من و تو بود زیبا نبود..

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~پ

هرگز نگو كه دوست داری اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی‌دهی.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعاً وجود ندارد.... هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شكستن قلبش را داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی می‌دانی كه جدا می‌شوی... هرگز به چشمانی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری.... هرگز سلامی نده وقتی می‌دانی كه خداحافظی در پیش است.... به كسی نگو كه تنها اوست وقتی در فكرت به دیگری فكر می‌كنی.... قلبی را قفل نكن وقتی كلیدش را نداری...




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 توسط مهسا

به نام خدایی که سرچشمه ی همه ی زیبایی ها و خوبی هاست...

 

بعد از ۴ سال عنوان وبلاگمو تغییر دادم... " با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق" تبدیل شد به " با عشق زمان فراموش می شود"...

حالا می فهمم که اونایی که با زمان هم عشقشون فراموش میشه عشقی بینشون نبوده...  نمی دونم اما چند وقته که به این نتیجه رسیدم که قسمت دوم این عنوان کاملا بی معنیه و به خاطر همین هم امروز پاکش کردم...

من عاشق عشقم.... من عاشق کسی ام که عاشقمه....

درسته که آدمای خوب خیلی کم شدن اما خدا رو شکر نسلشون منقرض نشده....

امیدوام هیچ وقت خوبی تو دنیا ریشه کن نشه....

شاید اگر بعضیا اینا رو بخونن بگن : اووووه.... حالا فکر کرده خودش چقدر آدم خوبیه...

باید بگم که من هیچ وقت ادعایی نداشتم یعنی همیشه دوست داشتم که با عمل یه سری چیزا رو نشون بدم مخصوصا چیزایی مثل خوب بودن و مهربونی رو. و جالب اینجاست که در اکثر اوقات در برابر خوبی هام بدی دیدم مگر در برابر خانوادم/ عشقم و ۳ تا از دوستام...

 

با وفای من اینو بدون که عاشقتم....

 




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 توسط مهسا

چقدر دوست داشتم که پست این ماهمو دقیقا روز تولدم بنویسم اما خب نشد چون امسال تولدم زیادی پربار بود یعنی سرم زیادی شلوغ بود چون امسال کسی رو دارم که پارسال و سال های قبل نداشتیم.

می تونم بگم امسال تولدم واقعا عالی بود- عالی تر از یال های قبل.

خیلی خوش گذشت...

جدیدا فکر مرگ زیاد تو ذهنم میاد روز تولدم سر میز ناهار به پیمان گفتم: ۲۰ سال از عمرم رفت.... اونم گفت: سعی کن که عمرتو هدر ندی و ازش خوب استفاده کنی...

اما وقتی فکر می کنم می بینم که واقعا اوقات هدر رفته زیاد دارم.... عمره که میه و هیچ وقت هم بر نمی گرده.... مرگ چیز دور از ذهنی نیست... این چند روز خیلی خودمو به مرگ نزدیک می بینم... یعنی یه موقه هایی حس می کنم باید یادش کنم تا حواسم به کارام باشه....

۱ سال پیش توی تابستون هیچ وقت یادم نمیره که چه اتفاقی افتاد و از خدا می خوام که دیگه هیچ وقت تکرار نشه.... اما داشتم فکر می کردم که من اصلا آدم عبرت پذیری نیستم.... یعنی شاید این فقط عیب من نباشه ولی در کل چیز بدیه....

چند وقته احساس می کنم که  زندگی اتفاقات خیلی بدی داره .... یعنی وقتی دور و برم رو نگاه می کنم می بینم خیلی اتفاقات بد برای خیلیا افتاده اما هنوز اونها سرپا هستن و در واقع با اتفاقای بدی مثل مرگ عزیزانشون هم کنار اومدن...

امروز یا به قولی دیروز صبح فیلم یادبود مرحوم خسرو شکیبایی رو دیدم لبته یه قسمتهاییشو پخش کرد و بعد هم مجری گفت که اکل فیلم روز یکشنبه ۲۸ تیر در سینما تابستانی پارک ملت در مراسم یادبود خشرو شکیبایی پخش میشه.

نمی دونم بگم خوش به حل کسی که هیچی نمی فهمه... نمی دونم... مامانم یادمه ۱ بار گفتند خوش ه حال دیوونه ها نه که هیچیو نمی فهمن به خاطر همین هیچ وقت پیر نمیشن....

اما مطمئنم که هیچ کس آرزو نداره که لفظ دیوونه رو براش به کار ببرن....

بیخیال... بالاخره زندگی همینیه که هست.... می خوای بخواه نمی خوایم تا موقعی که خدا می خواد باید بخوای چون خودش صلاح کار من و تو رو بهتر از خودمون می دونه و بیشتر تز خودمون هوامونو داره.... پس :  تا شقایق هست زندگی باید کرد....

خدایا دوست دارم به خاطر همه ی نعمتهایی که بهم دادی و از همه مهم تر به خاطر خودت... به خاطر خداییت...

به خاطر خانواده ی خوبی که بهم دادی... به خاطر پدر و مادری که حاضم جونمو براشون بدم و عاشقشونم... به خاطر خواهر و برادری که هوامو دارن.... به خاطر شوهرخواهری که برام مثل برادر میمونه و واقعا با جون و دل کمک می کنه.... به خاطر نیایش که اینقدر خوشگل و مهربونو شیرین زبونه... البته خب گاهی هم شیطون... .و ووووووو   به خاطر کسی که عاشقشم.... به خاطر کسی که یکی از نعمتهای زندگیم شده... به خاطر عسل خودم که ازت می خوام سالیان سال بهش عمر بدی تا زنده باشه و کارای خوب خوب بکنه.....

 

الهی شکرت

 




نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط مهسا

هنر عشق ورزیدن...

شاید بعضیا فکر کنن که عشق ورزیدن هنر نیست اما به نظر من هست...

کسی که این هنرو بلده آنچنان طرف مقابلشو شیفته ی خودش می کنه که بیا و ببین....

تو این هنرو بلدی و کاری کردی که من واقعا شیفتت بشم...

هیچ وقت همچنین احساسی نداشتم.... احساس دوست داشتن و احساس عاشق بودن...

روز به روز بیشتر و بیشتر عاشقت میشم....

یکی عین تو اینقدر خوب و یکی ....

از موقعی که اومدم سمنان یعنی از ۲ سال پیش چیزای زیادی یاد گرفتم! با آدمای مختلفی برخورد داشتم. آدمای باشعور! آدمای بی شعور! آدمایی که پاشونو از گلیمشون درازتر می کنن و حد و خحدود خودشونو فراموش می کنن! آدمایی با طرز فکرا و عقاید مختلف! آدمای آب زیر کاه و موزی! آدمای بی شخصیت.! آدمای با خانواده و تحصیل کرده! مگسان گرد شیرینی که فقط و فقط موقعی با آدم خوبن که کار داشته باشن وگرنه اصلا کاری باهات ندارن که خداروشکر تعدادشون کم هم نیست! آدمای حسود....

وای وای وای.... اینو دیگه نگو.... می گن تومون خودمونو کشته بیرونمو مردمو... این واقعا حکایت کار منه.... یه مدت به خودم می گفتم خدایا چرا اینجورین؟ چرا اینطوری رفتار می کنن؟ چرا در برابر ااین همه اهمیت و ارزشی که براشو قائلم اینطوری رفتار می کنن؟ چرا اینقدر قدر نشناسن؟ اوایل احساس می کردم مشکل از منه اما بعد فهمیدم که نه ! این جور آدما خود درگیری دارن...

خلاصه توی این ۲ سال  با اتفاقای جورواجور دست و پنجه نرم کردم! تا به اینجا رسیدم ... ۱ هفته ی دیگه امتحانای  پایان ترم ۴ام شروع میشن و ۲ سال از این دوره ی کذایی سپری میشه... نمی دونم چقدش مونده اما قطعا بیشتر از ۲ ساله...

در بین این همه اتفاق که خب همشون هم خوب نبودن! اتفاقای خوبم برام افتاد... یکیش آشنا شدن با بعضی از دوستای واقعی و خوب و گل که واقعا مهربونن و هوامو دارن و اما بهترین اتفاق توی این مدت که نه توی زندگیم تو بودی و هستی و خواهی بود...

عسلم می خوام اینو بدونی که واقعا عاشقتم....

 




نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم خرداد 1388 توسط مهسا
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها


Blog Skin