تبليغاتX
پرواز عاشقانه

پرواز عاشقانه

~ با عشق زمان فراموش می شود ~

تنهایی....

قسمت من از زندگی همیشه تنهایی و ناراحتی بوده و بس....

وقتی فهمیدم اون عاشق یا شایدم به ظاهر عاشق معشوقشو رها کرده

با خودم گفتم نکنه توام این کارو بکنی

اما یه چیزی مانعم میشد و اون باور تو و عشق تو بود

اما حالا دیگه هیچیو هیچ کس رو باور ندارم

اون همه اعتماد

اون همه دلگرمی و آرامش دود شد و رفت هوا...

توام رفتی

مثل همون عاشق سینه چاک

شاید روزی دیگر...

سالی دیگر....

ماهی دیگر....

دنیا بی رحمه....

همیشه دلم گرفته....

امشب بدتر از همیشه

خدانگهدار....................

برای همیشه!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 1:28 قبل از ظهر  توسط مهسا  | 

هر وقت دلم می گیره...

به نام خدا

 

هر وقت دلم می گیره یه حالی هم از این وبلاگ می پرسم... قبلا تقریبا هر شب خاطراتمو می نوشتم اما با ظهور طوفان کنکور بالاجبار دست از این کار کشیدم و همین باعث دور شدنم از نوشتن شد... خیلی دوست دارم اونی که جاش تو قلبمه مثل همیشه اینو بخونه...

گاهی اوقات بعضی از رفتاراش ناراحتم می کنه. حرف نزدناش. هیچی گفتناش. کلافه بودناش عذابم میده... . .قتی که منم ازش فاصله میگیرم تا به خواسته ی خودش تنها باشه و یه کم فکر کنه به بی عاطفه بودن محکوم میشم. تا کی؟ نمیشه از همه ی آدما انتظار داشت که همیشه خوب باشن حتی خود من یه موقعهایی انقدر بهانه گیر و مزخرف میشم که گاهی دلم برای خانواده و اطرافیانم میسوزه که چه جوری منو تحمل می کنن.

کاش می دونست چقدر عاشقشم. کاش می دونست چقدر به فکرشم ون موقع شاید هیچ وقت منو محکوم به بی توجه بودن و سر به هوا بودن نمی کرد.

این رفتاراش واقعا عذابم میده.... کاش حرف بزنی... کاش باهام مثل خیلی اوقات درددل کنی... کاش احساسمو بفهمی...

آخرشم میگه من از تو میترسم... میترسم منو تنها بذاری و بری... الانم که مسیجا رو قطع کردن و تو هم سر کاری و نمی تونم بهت زنگ بزنم وگرنه بهت می گفتم که تو نباید این تزسو داشته باشی چون من باهات میمونم و کسی که این ترسو داره هرروز با خودش همراه می کنه منم...

کاش مفهوم سنگ صبورو می دونستی نمی دونم شایدم من نمیدونم...

دلم نمیخواد روزی بشه که دوباره این شعرو پیش خودم زمزمه کنم:

" نیازو تو خودم کشتم       که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر صورتم سیلی        که هرگز وا نشه مشتم"

نیار من بودن با تو ء ... نیاز من احساس اعتماد تو ء.... نیاز من عشقه... عشقی که خیلی اوقات احساس می کنم دارم و گاهی هم مثل الان احساس می کنم که داری ازم دریغ می کنی...

ازم دریغ نکن.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

امشب چقدر دلم گرفته....

به نام خدا

امشب چقدر دلم گرفته... دوست ندارم برم سمنان... دل کندن از مامان و بابا٫ از نیایش٫ و کلا از خونه و خونوادم برام سخته... جدا شدن از کسی که عاشقشم و اصلا نمی تونم با این دلبستگی پاشم برم سمنان.

آنفولانزای نوع آ٫ گرونی٫ بحران اقتصادی٫ تموم شدن آب و گاز و نفت و ...

اینا همه چیزایین که زندگی آدما رو توی این دوره از زمان تهدید می کنن...

البته اینا همش نیستن... میگن ۹۹٪ کسایی که آنفولانزای نوع آ می گیرن خوب میشن...

پس اینایی که مردن یا میمیرن چی؟

از مرگ می ترسم... اما این شتریه که در خونه ی همه ی آدما می خوابه...

جنگای الان دیگه شدن جنگای میکروبی... به راحتی یک بیماری خطرناکو بین ملل و جوامع مختلف میندازن و کلیشونو نابود میکنن به جای این که این همه خودشونو به زحمت بندازنو دنبال اسلحه و بمب و این چیزا بچرخن...

هر روز اخبار رو که می شنوی همش جنگ و کشت و کشتار و بیماری و این چیزاس...

آخه این چه دنیاییه؟ داریم به کجا میرسیم؟

به مدد بعضیا هم که حقوق کارمندا داره با افزایش روز افزون تورم با سرعت نجومی کاهش پیدا می کنه... حالا کیه که اعتراض کنه؟ اگرم بکنه که...

چی بگم والا... معلوم نیست سرنوشتمون چی میشه...

دلم از این همه بدی و گند و کثافت گرفته... حالم از همه ی این چیزا به هم میخوره...

کاش اینا همش یه خواب بود.... کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتادن...

آخرش به این میرسم که زندگی واقعا چیه؟

امشب از اتاقم فیلم گرفتم... دلم نمی خواد از اینجا برم... هیچ وقت... تحت هیچ شرایطی...

من این خونه و آدماشو دوست دارم... عاشقشونم...

من عشقمو دوست دارم... یک لحظه نمی تونم به نبودنش حتی فکر کنم...

من زندگی سالمو دوست دارم... من زیبایی رو دوست دارم...

من خدا رو دوست دارم....

خدایا خودت به دادمون برس....

آمین...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:12 قبل از ظهر  توسط مهسا  | 

نیاز...

نیازو تو خودم کشتم که هرگز تا نشه پشتم

زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مشتم

من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمیگویم

به زیر ضربه های غم نیفتدد خم بر ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

من آن خورشیده زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم

به جز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم

مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن

من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

آن زمان که خورشید قلب من برای همیشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهایم جاری بود برای همیشه خشکید
آن زمان که لبهایم برای همیشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در میان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از میان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده‌ام
و شب هنگام برای یک بار و آخرین بار من را در خوابت ببین
ببین که چگونه تمام استخوانهایم و تمام افکارم در گمنامی و تنهایی پوسیدند
و من از میان رفتم
و آن لحظه من تنها یک چیز دارم
و آن خداوند یکتاست که بیشتر از همیشه به او نزدیک شده
اما آنگاه مطمئن باش
که برای اولین بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زیرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می‌کنم
احساسی واقعی که از تمام وجودم سر چشمه می‌گیرد
کوچه‌ایی که میان من و تو بود از فردا نگفت
از رویای زیبای دنیا نگفت
از سبزی دست‌های پر محبتت هیچ نگفت
کوچه‌ای ساکت بود، بی‌خروش، بی‌عشق بود
نمی‌دانم چرا؟
کوچه‌ای که میان من و تو بود زیبا نبود..

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~پ

هرگز نگو كه دوست داری اگر حقیقتا بدان اهمیت نمی‌دهی.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعاً وجود ندارد.... هرگز دستی را نگیر وقتی قصد شكستن قلبش را داری... هرگز نگو برای همیشه وقتی می‌دانی كه جدا می‌شوی... هرگز به چشمانی نگاه نكن وقتی قصد دروغ گفتن داری.... هرگز سلامی نده وقتی می‌دانی كه خداحافظی در پیش است.... به كسی نگو كه تنها اوست وقتی در فكرت به دیگری فكر می‌كنی.... قلبی را قفل نكن وقتی كلیدش را نداری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 2:17 بعد از ظهر  توسط مهسا  | 

تغییر ....

به نام خدایی که سرچشمه ی همه ی زیبایی ها و خوبی هاست...

 

بعد از ۴ سال عنوان وبلاگمو تغییر دادم... " با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق" تبدیل شد به " با عشق زمان فراموش می شود"...

حالا می فهمم که اونایی که با زمان هم عشقشون فراموش میشه عشقی بینشون نبوده...  نمی دونم اما چند وقته که به این نتیجه رسیدم که قسمت دوم این عنوان کاملا بی معنیه و به خاطر همین هم امروز پاکش کردم...

من عاشق عشقم.... من عاشق کسی ام که عاشقمه....

درسته که آدمای خوب خیلی کم شدن اما خدا رو شکر نسلشون منقرض نشده....

امیدوام هیچ وقت خوبی تو دنیا ریشه کن نشه....

شاید اگر بعضیا اینا رو بخونن بگن : اووووه.... حالا فکر کرده خودش چقدر آدم خوبیه...

باید بگم که من هیچ وقت ادعایی نداشتم یعنی همیشه دوست داشتم که با عمل یه سری چیزا رو نشون بدم مخصوصا چیزایی مثل خوب بودن و مهربونی رو. و جالب اینجاست که در اکثر اوقات در برابر خوبی هام بدی دیدم مگر در برابر خانوادم/ عشقم و ۳ تا از دوستام...

 

با وفای من اینو بدون که عاشقتم....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 9:20 بعد از ظهر  توسط مهسا  |