به نام خدا
امشب چقدر دلم گرفته... دوست ندارم برم سمنان... دل کندن از مامان و بابا٫ از نیایش٫ و کلا از خونه و خونوادم برام سخته... جدا شدن از کسی که عاشقشم و اصلا نمی تونم با این دلبستگی پاشم برم سمنان.
آنفولانزای نوع آ٫ گرونی٫ بحران اقتصادی٫ تموم شدن آب و گاز و نفت و ...
اینا همه چیزایین که زندگی آدما رو توی این دوره از زمان تهدید می کنن...
البته اینا همش نیستن... میگن ۹۹٪ کسایی که آنفولانزای نوع آ می گیرن خوب میشن...
پس اینایی که مردن یا میمیرن چی؟
از مرگ می ترسم... اما این شتریه که در خونه ی همه ی آدما می خوابه...
جنگای الان دیگه شدن جنگای میکروبی... به راحتی یک بیماری خطرناکو بین ملل و جوامع مختلف میندازن و کلیشونو نابود میکنن به جای این که این همه خودشونو به زحمت بندازنو دنبال اسلحه و بمب و این چیزا بچرخن...
هر روز اخبار رو که می شنوی همش جنگ و کشت و کشتار و بیماری و این چیزاس...
آخه این چه دنیاییه؟ داریم به کجا میرسیم؟
به مدد بعضیا هم که حقوق کارمندا داره با افزایش روز افزون تورم با سرعت نجومی کاهش پیدا می کنه... حالا کیه که اعتراض کنه؟ اگرم بکنه که...
چی بگم والا... معلوم نیست سرنوشتمون چی میشه...
دلم از این همه بدی و گند و کثافت گرفته... حالم از همه ی این چیزا به هم میخوره...
کاش اینا همش یه خواب بود.... کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتادن...
آخرش به این میرسم که زندگی واقعا چیه؟
امشب از اتاقم فیلم گرفتم... دلم نمی خواد از اینجا برم... هیچ وقت... تحت هیچ شرایطی...
من این خونه و آدماشو دوست دارم... عاشقشونم...
من عشقمو دوست دارم... یک لحظه نمی تونم به نبودنش حتی فکر کنم...
من زندگی سالمو دوست دارم... من زیبایی رو دوست دارم...
من خدا رو دوست دارم....
خدایا خودت به دادمون برس....
آمین...